داستان صد و شانزده
تقدیم به همسرم
زن به بهانه سردی هوا خودشو بیشتر زیر پتو فرو کرد؛ تو بغل مرد.
مرد هم اونو محکمتر بغل کرد وگفت:" وشاید این..." و زن را بوسید وبا کمی مکث آهسته ادامه داد: "هنوزم لبات مزه دفعه اول رو میده..."
زن پرسید: "کدوم دفعه اول؟"
مرد گفت: "دفعه اوله... اول..."
زن گفت: "آره... چقدر از دفعه اول گذشته؟..."
مرد گفت: " نمیدونم! یه روز؟!"
زن تکرار کرد: "یه روز!... یادته گفتی من نباشم میمیری؟"
مرد گفت: "آره..."
زن گفت: "حالا که من هستم... پس چرا؟..."
مرد حرف زن را قطع کرد و گفت: "و شاید این..." و دوباره زن را بوسید.
زن گفت: "ولی تو نباشی من میمیرم... جدی میگم... منم باهات میام..."
مرد گفت: "عزیزم... چند وقته ما با همیم؟"
زن گفت: " نمیدونم... شاید دوشب!"
مرد گفت: "شب دومش چیه دیگه؟"
زن گفت: "شب عروسیمون..."
مرد انگار چیزی را به یاد آورده باشد گفت: "آه... آره ..." و گفت:"و شاید این یکی..." و دوباره زن را بوسید.
زن گفت: " وهنوزم لبات مزه دفعه اول رو میده..."
مرد گفت: " با چشمای بسته آره... ولی اگر چشماتو باز کنی... دیدن چین و چروکهای صورت یه پیرمرد هفتاد و هشت ساله مزشو عوض میکنه!"
زن چشمهاشو باز کرد و دوباره لبهای مرد رو بوسید و گفت: "نه ... بیا... اینم با چشمهای باز! ... مزش تغییری نکرد... نکنه منظورت اینه که بوسه یه پیر زن هفتاد و هفت ساله بد مزس؟ "
مرد گفت: " تو همیشه شیرین بودی... سنت هیچ تاثیری رو مزت نذاشته... بوسیدن تو جوونی که شاهکار نیست...بوسیدن تو پیری قشنگه... دوستی و عشق هم مثل شراب میمونه وقتی زمان میگذره تازه جا میفته ... شیرین تر و ارزشمند تر میشه..."
و بعد دوتایی با هم ادامه دادند: " وشاید این یکی آخرین بوسه باشه..."
و باز هم همدیگر را بوسیدند... برای آخرین بار.
